محمد بن حسين البيهقي

631

تاريخ بيهقى ( فارسي )

امير درين وقت بباغ صدهزاره بود ، خلوتى كرد با سپاه سالار و اعيان و حشم و راى خواست تا چه بايد كرد در نشاندن فتنهء اين خارجى 1 و عاصى 2 ، چنان كه دل به تمامى از كار وى فارغ گردد . سپاه سالار گفت : « احمد را چون از پيش وى 3 بگريخت نمانده بود بس شوكتى ؛ و هر سالار كه نامزد كرده آيد تا پذيرهء او رود به آسانى شغل او كفايت شود كه بلوهور لشكر بسيارست . و اگر خداوند بنده را فرمايد رفتن ، برود در هفتهء 4 ، هر چند هوا سخت گرم است . » امير گفت : بدين مقدار شغل زشت و محال 5 باشد ترا رفتن ، كه بخراسان فتنه است از چند گونه و بختلان و تخارستان هم فتنه افتاده است و هر چند وزير رفته و وى آن را كفايت كند ، ما را چون مهرگان 6 بگذشت ، فريضه است به بست يا ببلخ رفتن و ترا با رايت 7 ما بايد رفت . سالارى فرستيم ، بسنده باشد . سپاه سالار گفت : فرمان خداوند راست و سالاران گروهى اينجا حاضراند در مجلس عالى و ديگر بر درگاه‌اند ، كدام بنده را فرمايد رفتن ؟ تلك 8 هندو 9 گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، من بروم و اين خدمت بكنم تا شكر نواخت و نعمت گزارده باشم ، و ديگر كه من از هندوستانم و وقت گرم است و در آن زمين من راه بهتر برم ، اگر رأى عالى بيند ، اين خدمت از بنده دريغ نيايد . امير او را بستود بدين مسابقت 10 كه نمود و حاضران را گفت : چه گوييد ؟ گفتند : مرد نام گرفته است و شايد هر خدمت را كه تبيع 11 و آلت و مردم دارد و چون بفرمان عالى زيادت نواخت يافت اين كار بسر تواند برد . امير گفت : بازگرديد تا درين بينديشم . قوم بازگشتند . و امير با خاصّگان خويش فرود سراى 12 گفته بود كه « هيچ‌كس ازين اعيان دل 13 پيش اين كار نداشت و به حقيقت رغبت صادق ننمود تا تلك را مگر 14 شرم آمد و پاى پيش نهاد . » و عراقى دبير را پوشيده نزديك تلك فرستاد و وى را به پيغام بسيار بنواخت و گفت : « بر ما پوشيده نيست ازين چه 15 تو امروز گفتى و خواهى كرد . و هيچ خوش نيامد سخن تو آن قوم را كه پيش ما بودند . اكنون تو ايشان را بازماليدى 16 ، ناچار ما ترا راست‌گوى گردانيم و فردا بدين شغل نامزد كنيم و هر چه ممكن است درين باب بجاى آريم و مال بسيار و مردم بيشمار و عدّت تمام دهيم تا بر دست تو اين كار برود